سفارش تبلیغ
صبا
بیا ای دل از این جا پر بگیریم ...

باغ آبادمان خشکیده است!
ارسال در تاریخ پنج شنبه 90 شهریور 17 توسط زهرا آهنگر

احساس خدا گم شدگی دارم

باز به دنبال خدا برگردیم

******

 

چه خوب است که حس تغزل در من

بی خدا می میرد

وقتی خدا در زندگی ام گم می شود

دل من می گیرد

اگر این ابیات زیبا نیست

وقت از شمامی گیرد

ابیاتش دل چسب نیست

دل تان پر نمی گیرد

اشکال از شما نیست

دل من گیر است

مردم چند زمانی است که خدا گم شده است!!

از همین روی این ابیات

بی رنگ است

دل گیر است

روزگاری نامم سیب فروش بود

اما امروز دلگیر است

سیبی نمانده به کف

کدام سیب!

کدام سیب فروش!

باغ آبادمان خشکیده است!

                                                      دل گیر

 




خواب بدمستی ...
ارسال در تاریخ جمعه 90 شهریور 11 توسط زهرا آهنگر

ما خفتگان خفته ی به خواب زده را که بیدار تواند کرد؟

که هشیار تواند کرد؟

و که خواهد توانست ما را از رختخواب تن آسایی بیرون کشد

و کمی از این بد مستی دنیا زده هشیارمان کند

این خواب فوق سنگین را که می تواند بر هم زند ...

ما که سخت حواسمان جمع است که هر که تلنگرمان زد محکم به رختخوابمان بچسبیم

تا تکانی نخوریم و چشم مان باز نشود

تا فکر کند ما بیدار شدنی نیستیم و برود پی کارش و بگذارد کمی بیش تر بخوابیم و بیش

تر خواب حوریان زمینی و می گندیده ی آن

مشغولمان کند و احساس سر مستی و خوشی کنیم ...




ثانیه ها منتظرند...
ارسال در تاریخ جمعه 90 شهریور 11 توسط زهرا آهنگر

ثانیه ها منتظرند

نگاه به آن ها نمی کنی!؟

اگر که ما مرده ایم

تو را صدا نمی کنیم

ثانیه ها منتظرند...

ثانیه ها شکسته اند، یک به یک

رکورد،

در گذر از انتظار تو

ثانیه ها منتظرند ...

نگاه به آن ها نمی کنی؟!

اگر که ما خفته ایم

نگاه به تو نمی کنیم

ثانیه ها منتظرند ...

نگاه به آن ها نمی کنی؟!

بگذر از این مردگان

از این خفتگان

ثانیه ها منتظرند ...

نگاه به آن ها نمی کنی؟!

                    سیب فروش

 

 

 




و این یعنی عشق!
ارسال در تاریخ جمعه 90 شهریور 11 توسط زهرا آهنگر

دلش خیلی سوخته بود و داشت دوباره می سوخت ...

گفتم کمی از آتش دلت به من بده ...

کاش نمی داد ، داد و سوختم و پیچیدم ...

با خود گفتم سوختم ولی خدا را شکر که او کم تر می سوزد ...

نگاهش کردم تا از آرامش او دلم کمی خنک شود ،

 دیدم شعله ور تر شده، 

گفتم کاش نمی داد، کم تر می سوخت ... 

من هم شعله کشیدم از شعله کشیدنش!

                                                       و این یعنی عشق!




بهار را صدا بزن ...
ارسال در تاریخ جمعه 90 شهریور 11 توسط زهرا آهنگر

بهار را صدا بزن

به در بکوب

به شب بگو

به صبح هم

بهار را صدا بزن

به غم بگو

به تاک هم

به باغ هم

بهار را صدا بزن

دمی نشین 

نظاره کن به سرد آباد روزگار و

به قلب خسته ات بگو

بهار را صدا بزن

 سیب فروش

 

 




قالب وبلاگ مرجع راهنمای وبلاگ نویسان