سفارش تبلیغ
صبا
بیا ای دل از این جا پر بگیریم ...

خسته ام از این سراب های مکرر
ارسال در تاریخ چهارشنبه 91 شهریور 15 توسط زهرا آهنگر

گاه نشان می دهی و می روم و بعد

می رسم به انتهای بی انتهای بیابان و میبینم

این بار هم سراب بوده است گویا

گاه می نشینم و زانوان را به دامن میگیرم و خیره خیره نگاه می کنم

و در فکر فرو می روم ...

غرق می شوم ....

و با خود می گویم انتهای این بیابان کجاست؟

خسته می شوم و با خود می گویم : آیا عاقبت آن سوی این بیابان را هم خواهم دید؟

بگو غرضت چیست از این سراب های مکرر؟

مگو اشکال از چشمان من است که این چشمان رو تو به من دادی!

مگو اشکال از عقل من است که این عقل را هم تو به من دادی

و من به بضاعت عقلم عاقبت پایم به این بیابان رسید

می شود آرام سرت را به گوشم نزدیک کنی

و آهسته در گوشم نجوا کنی که

غرضت چه بوده است زین رنج های مدام که بر جان من فرو می ریزی؟

خدای من !

صدایت می کنم و تو آن چنان رفتار می کنی که من، بنده ات گمان می کند که خود را به نشنیدن زده ای !

دوستان مدام میگویند اگر با تو نبودش هیچ میلی

چرا ظرف تو را بشکسته لیلی

این چه معاملت است بار خدایا!!!!!!

هزار بار این قلب شکسته ام را باز شکستی

شکایت تو را پیش کدامین قاضی عادل جز خودت می توان برد؟

خدایا من، بنده ات، پیش تو از خودت شکایت می کنم !

و نمی دانم در این محکمه تو، من محکوم خواهم شد یا تو!

نمی دانم تو هم اینقدر دلت شکسته ای آیا؟

و نمی دانم چه چیز را حجت این محکمه ات خواهی اورد

ولی همین قدر می دانم که تو عادل حکیمی

و این تسلای دل بیمار و زخمی من است

                                               سیب فروش

 




قالب وبلاگ مرجع راهنمای وبلاگ نویسان